![]() |
![]() |
|
|
سلام
روز مادر مبارک برای همه مادرا برای مادر من برای مادر عشقم و همه مادرای روی این کره خاکی ....
دوستی خاطره ای نیست که از یاد رود خارو خاشاک سیک نیست که با باد رود دوستی با تو بهاریست پر از عشق و امید دوستی با تو محال است که از یاد رود
این اس ام اس روز زن عشقم بود....
اتفاقای جدید: ۱. عروسیمون از نیمه شعبان به ۲۸ شهریور تغییر پیدا کرد. ۲. جمعه رفتیم خونه ای که قرار توش زندگی ۲ نفرمونو شروع کنیم رو دیدیم . ۳. موضوع پروژم رو انتخاب کردم.
کاش مشکلات مالی و کاری حل بشه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:14 توسط یه منتظر |
|
|
سلاممممممممممممم
سال ۹۱ هم شروع شد با تاخیر تبریک می گم ..... دعا می کنم سال خوبی برای همه باشه مام مراسم عروسیمون به خوبی برگزار بشه هر دو تامون کار پیدا کنیم و..............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:10 توسط یه منتظر |
|
|
سلامممممممممم
روزگار خوبه بدک نیست .............. این روزا همه چی خوبه ولی بزرگترین مشکلمون مسایل مالی هستش که هر ۲ تامونو اذیت می کنه گاهی باعث دلخوری میشه اونم زمان حل می کنه مگه نه؟؟
داریم دنبال تالار برای عروسیمون می گردیم می خوایم نیمه شعبان جشن عروسی بگیریم هورااا من قراره عروس خانوم بشم کاش خوشبخت شیم کاش تو عروسی خوشگل بشم کاش عروسیمون خوب برگزار بشه کاش همه چی عالی باشه اونقدمه استرس دارم از حالا کاش چیدمان خونم اونجوری که توهمشو دارم بشه کاش ..... دیروز باهم 2 تایی رفتیم تالارارو ببینیم اولیش نیمه شعبان پر و بد بود – دومی گرونه +نیمه شعبان پر – سومی نیمه شعبان پر + گرونه (این همون جایی که مراسم داداشم اونجا بود ) - چهارمی بسته بود - پنجمی بازم پر ولی دوسش ندارم – دیگه برف گرفت مام که پیاده به ح س ن ی می گم کلاتو بکش سرت یخ نزنی تو خیابونم غیر ما 2 تا هیشکی نبود آخه کی تو اون برف میره بیرون ؟؟!!! در این حال بودیم که یکی دلش برامون سوخت یک زوج جوان دیگه اما یکم فقط یه کوچولو !! وضعشون از ما بهتر بود البته اقتصاد مهم نیس تو برف موندنم مهم نیس مهم دله مهم اینه که نگه داشتن ما سوار ماشینشون شدیم تا مرکز شهر اومدیم بازم یکی دیگه هم دلسوزی کرد این بارم سوار 405 شدیم..... حالا خودممون کافی نبودیم تو راه بابارم دیدیم داره پیاده میره بهش گفتیم نگه داره بابا هم سوار بشه !!! رفتیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 14:59 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
تو کافی نتم اومدم از کارت ورود به جلسه ارشد پرینت در بیارم.............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 10:6 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
امتحانام شروع شده یعنی شنبه تموم میشه دعا کنین خوب باشن...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:55 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
یلدا مبارکککککککککککککککک بازم با تاخیر اولین یلدای با هم بودنمون خیلی خیلی خوش گذشت برام کلی وسایل خریده بودن: پالتو + پوتین + شلوار + کفش مجلسی + کت سفید + کیف + شال کلاه + شال + لباس کاموا چند تا و میوه و آجیل کیک شب یلدا و پشمک و.... مام برای عزیز دلم کادو خریده بودیم: پالتو + پوتین + لباس کاموا + شال و شلوار و.... کیک رو ۲ تایی بریدیم آرزو کردیم زهرا می گفت کیک منه تفلد منه مبارککهههه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1390ساعت 21:32 توسط یه منتظر |
|
|
تولدت مبارککککککککککککک
با تاخیر تولد عشقمو اینجا تبریک می گم ۱۵ آذر تفلدش بود ولی چون همزمان با عاشورا بود قبل محرم ۳ آذر خونوادگی جشن گرفتیم مامان بابای من و خونواده خودش من براش اتکلون خریدم مامان بابام هم ربع سکه خونوادش هم همشون لباس خریده بودن به جز داداشش که ست خودکار و جاکلیدی و... خریده بود.. کلی خوش گدروندیم زهرا بچه خواهرش ۲ سالشه می گه تولد من دیگه برای منم کادو خریدن آخه مامانش واسه بچه های خواهرشم کادو خریده بود زهرا می گه من شمعارو پف کنم!!! این عکس اولین شمع تولد دوتایی عشقمه....مال دوران دوستی(سال ۸۶تو کافی شاپ خودم کیک پخته بودم ولی یکم خمیر شده بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 13:44 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
این بار با تاخیر اومدم .... زندگی متاهلی با خوبی و شادی داره سپری میشه هر روز عشقم به حس غریبم بیشتر از روز قبل میشه خیلی دوسش دارم.... حالا در مورد موضوعات مالیمون بگم : دیروز حسنی اولین حقوقشو گرفت البته هنوز اضافه کاریش رو ندادن حقوقش کمه ولی خدارو هزار مرتبه شکر ... می خواستیم با8 میلیونی که داشتیم(البته وام گرفتیم) ماشین بخریم ولی حالا می خوایم بازم وام برداریم اگه تونستیم یه زمین کوچولو تو شهرستان بخریم.... یه خبر خوش زنداداشم حاملس قراره 8 ماهه دیگه عمه جون بشم قربون نی نی کوچولوی یه ماهش بشم الهی اونقدمه ذوق کردم که حد نداره 20 آبان زنداداشم خبر داد اولین نفری که فهمید از خونواده عمه جونش بود ولی از یه طرف خیلییییییییییییییی ناراحتم چون تازه عروسمون نی نی داره اگه زنداداش و داداش بزرگم بفهمه ناراحت میشه ناراحتی اونا یعنی ناراحتی هممون ...برای سومین بار تو موسسه ر و ی ا ن پیوند جنین انجام دادن 10 روز تموم هر روز براش آمپول زدیم15 روز به عشق اینکه داره مادر ذوق کرده بود اونقدر اخلاقش آروم شده بود تو این مدت مامانشم کربلا بود واسه همین هر روز با مامان می رفتیم پیشش تنها نمونه مامانم کاراشو انجام می داد ولی وقتی نتیجه آزمایش منفی شد کلا به هم ریخت می دونم مشکل از طرف برادر منه ولی می بینم اونم زجر می کشه خیلی بهم ریختن تو این چند وقت اونقدر بابام گریه کرده که حد نداره هر روز یه ادای تازه در می یارن یه فکر جدید................. زنداداشم اونقدر رفتارش سرد شده که حد نداره اولا که خوابگاه بودم هر هفته بهم زنگ می زد ولی حالا حتی ماهی یه بارم خبری نیس سعی می کنم مهربون باشم هر چقدر ناراحت باشه و اعصابش خرد به روی خودم نمی یارم ....بی خیال همه چی حل میشه. اینارو قرار بود قبل عاشورا بنویسم که موند برا حالا... سلامممممممممممممم اینترنت خوابگامون درست شد خدا را هزاران مرتبه شکر که مسئولین محترم بعد از بخور بخور های فراوان عنایتی هم به قشر دانشجو نمودند. هفته تاسوعا و عاشورا کلی خوش گذرندیم خدارو شکر که بعد از ۵ سال دعا به درگاهش اولین با هم بودنمون رو تو این روزا تجربه کردیم خدایا هزار مرتبه شکرت.... تاسوعا با هم رفتیم تماشای دسته های عزاداری بعد با آبجیش اینا رفتیم روستایی که مامان بزرگ حس غریب اونجا زندگی می کنه تو عمرم اولین بار بود که تو یه روستا غذا می خوردم جالب بود آدماش خیلی مهربون تر و صمیمی ترن ..... تاسوعا صبح هم عزیز دلم اومد دنبالم اولش رفتیم مراسم شبیه خونی تو محله دوره بچگی های من ! ما خونوادگی عادت داریم هرسال یه سری به اون محل بزنیم آخه اونجا هممون کلی خاطره داریم تا وقتی مامان بزرگم بود هر سال می رفتیم خونه اونا و از اونجا مراسم شبیه خونی رو میدیدیم ولی از وقتی مامان بزرگ رفت ما میریم دم خونشونو و یادی از اون روزا میشه ..... داداشم مارو اونجا دید و ماشینشو داد که راحت بتونیم بریم روستا هورااااااااااا..............اونقدمه خوشحال شدیم....باز ناهار نذری خونه دایی حس و غریب و ادامه مراسما بعد از ظهرم رفتیم باغ رضوان این بارم با داداش وسطیم آخه حدودای ساعت ۴ ماشین داداش بزرگمو تحویل دادیم... برا اولین بار با هم امامزاده هم رفتیم حسنی نماز خوند و نذر داد ..... فردای عاشورا مراسم قرآن خونی تو خونه مامان اینا بود ...من مسئول پرپذیرایی بودم ناسلامتی دیگه عروس خونوادم
شنبه هم یکم واسه شب یلدا خرید کردیم ....
راستی حقوق ماه اولمون شد ۶۰۵۰۰۰تومان خداروشکر ایشالله بعدا زیاد میشه البته با روزی ۱۲ ساعت کار شیفتی....عزیز دلم اونقدمه خسته میشه که حد نداره قربونش برم الهی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 13:21 توسط یه منتظر |
|
|
الان وقتی داشتم لب تاپو نگاه می کردم یه سری خاطرات دیدم مربوط به اعتکاف و خاطرات اون روزا دلم نیومد اینجا نزارمشون می زارمش تا یادم باشه قدر با هم بودنمونو بدونم ........
دوست دارم کسی که همه زندگیمی سلام می نویسم از روزهایی که همش با گریه برامون همراه بود ، می نویسم تا یادم بمونه با چه سختی هایی بهم رسیدیم تا قدر با هم بودنمونو بدونیم... روز30 خرداد 20 بار خاستگاری: اعتکاف : اولین بار بود می رفتم با هزار امید و آرزو رفتم درگاهش تو خونه مسخرم می کردن نسرین می گفتن دختر حزب الهی همین یه کارت مونده بود خوب دوست دارم با این امید رفتم که خدا گناهامو ببخشه پاک وارد زندگی مشترکمون بشم خوب!!! به ر ق ی ه دوستم می گم می خوام برم اعتکاف رقیه مسخرم می کرد می گفت آخه تورو چه به اعتکاف رفتن داره 5 سال میشه دوست پسر داره خجالتم نمی کشه قدیما حیایی چیزی بود منم خندیدم گفت بابا خدا خودش دوست داشتنو خلق کرده خودش می بخشه می گه حتما می خوای تو اعتکاف بهش زنگ بزنی حرف بزنی آره؟؟؟!!!! تو اعتکاف خیلی دعا کردم واسه همه نذر کردم اگه تا سال بعد اعتکاف 3 تا آرزوم دعا قبول شه اگه بتونم بازم برم اعتکاف حالا اون 3 تا دعام اینان: 1. با شادی و دلخوشی به هم برسیم و خوشبخت باشیم. 2. داداشم اینا بچه دارن شن.( قراره بعد نیمه شعبان برای بار سوم برای کاشت برن رویان امیدوارم این بار....) 3. حس غریبم کار خوبی پیدا کنه تا زندگیمون سر و سامون پیدا کنه.
اعتکاف حال و هوای عجیبی داره هر مدل آدمی می یان دخترای خیلی فشنی اومده بودن که آدم تو خیابون ببینه می گه این و اعتکاف بعضی ها مشکلاتی داشتن که هزار بار خدارو شکر کردم که هوامو داره یه زنه بود بچه 3 4 سالش سرطان داشت یکی بود دخترا قطع امید کرده بودن یکی پدرش تصادف کرده بود و تو کما بود یکی شوهرش هوای زن دیگه کرده بود یکی شوهرش ناخلف بود و... همه جور مشکلی بود ...وقتی آدم تو خونس احساس می کنه مشکل دارترین آدم دنیاس ولی بین جمع که میره می گه خدایا هزار مرتبه شکرت. از اعتکاف که برگشتم دوستم س ح ر می گه دختر راستشو بگو همه اینا فقط بخاطر یه نفره؟؟؟؟می گم نه بابااااااااااااا من؟؟؟!!!
مشهد: مامان و بابا و آبجی و خونواده عزیزدلم رفتن بودن مشهد برا منم سوغات خریدن البته هنوز ندیدم می گفت باباجونم رفته یه قرآن خوشگل از کتابفروشی حرم برات خریده بعد جانماز و روسری و... هم برام خریدن دستشون درد نکنه بوس بوس بابایی و مامانی خیلی دوسشون دارم امیدوارم دوست داشتنم هر روز بیشتر بشه تو این 1.5 سال هر کی بود کم می یاورد و بعد 20 بار خاستگاری می گفت دخترتم تحفه ای نیست و 4 سال با پسرم دوسته ولی انصافا حرفی از دوستیمون نگفته ....
مام می خواستیم از طرف دانشگاه بریم مشهد ولی قسمت نشد قرعه کشی کردن اسم من و دوستامم در اومد ولی چون 4 تیر امتحان داشتیم نشد که بریم اونا 3 تیر می بردن.
20 و 21 بار خاستگاری: روز 30 خرداد برای بار 20 ام مامان اومد خونمون قرار شد بره دیگه 6 7 روز بعدش واسه جواب نهایی بیاد این بار پیرهن قرمز با شلوار لی آبی پوشیده بودم ...خیلی امیدوار شدم که این بار همه چی حله با مامان برای عقد برنامه ریزی می کردیم تا روز 5 تیر کامل امیدوارم بودیم می گفتیم وقتی می یاد خونمون حرف بزنیم چی بپوشیم و ... دیگه کلی توهم زده بودیم تا اینکه 5 تیر کاملا نا امید شدم اول صبح مامان گفت بابات گفت این بار مامانش اومد با دعوام شده میگی دیگهههههههه نیاد داداش وسطیم خیلی مخالفت کرده بود خیلی گفته بود اون هیچی نداره حالا اونش به کنار خلافه در حالی که خودم می دونم برادر کوچیکش همون م ه د ی که یه بار دعوامون شده بود یکم نا خلفه یعنی خوشگلی زیاد باعث دردسرش شده ...منم داغون شدم تا اون حد که اومدم به حس غریبم زنگ زدم گفتم می خوام تمومش کنم نمی خوام با دعوا بهم برسیم کلی گریه کردم اونم داغون شد گفت حالا تنهام میزاری واقعا نمی خواستم حرف جدایی بزنم ولی وقتی ناامید شدم داغون بودم گفتم دیگه هر طوری می خواد بشه خلاصه تموم بشه 2 روز تمام فقط گریه کردم حس غریبم شب اس داد بدجوری دلمو شکستی اگه بری برگه مرگمو امضا کردی همه زندگیمی نباشی زندگی رو هم نمی خوام ....تا اونجایی که حرف خودکشی رو هم زد می دونم چون خدارو باور داره هیچ وقت اینکارو نمی کنه ولی داغون میشه بعد گفت بیا فرار کنیم اینم می دونه اهلش نیستم ولی وقتی هیچ نداری شاید مجبور باشی...آخرش یه تصمیم بهتر گرفتیم بالاخره من به داداشم تو تهران اس دادم می خوام باهات حرف بزنم درباره یه پسر گفت دوسش داری ؟؟ یکم جرف زدیم گفت فکر و خیال نکن می یام میرم با پسره حرف می زنم اگه پسر خوبی بود با مامان اینام حرف می زنم اگه قسمت باشه همه چی حل میشه. دیروز یعنی 7 تیر دوباره مامانش اومد تا حالا مامانا این همه صداشونو بلند نکرده بودن منم داشتم می لرزیدم ..بعد اینکه رفت به بابام گفتم منم در نظر بگیرین مگه تا حالا من رو حرفتون حرفی زدم ولی این بار می گم اینو می خوامش دوسش دارم اگر برادرش ایرادی داره رو حساب این نزارین من می خوام با این زندگی کنم و.... اونم رفته بود به داداش بزرگم گفته بود شی داداشی اومد با هم حرف زدن داداشم بهم گفت وضعیت اقتصادی و کار و قیافه و... تا یه حد مهمه که به کسی محتاج نباشی ولی اگه اخلاقش گند باشه اگه هر چقدرم پول داشته باشه به درد نمی خوره قبول ما با برادرش کاری نداریم خودشو از چند نفر می پرسم....
دعام کنین...................
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 22:39 توسط یه منتظر |
|
|
سلام
عیدتون مبارک کککککککککک با تاخیر.. اولین عید قربان متاهلی خیلی خیلی خوب بود برام کادو خریده بودن ببییی (گوسفند) هم خریده بودن روز عید قربان سرشو بریدیم....النگو هم خریده بود عزیز دلم برام ... شاید عکس ببیی رو گذاشتم اینجا بعدا.... حالا داریم ۲ تایی واسه ارشد ثبت نام می کنیم اولین سالیه که ۲ تاییمون با هم ارشد میدیم....ایشالله... هورااااااااااااااااااااااااااااا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 11:35 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........
|
| پیوندهای روزانه |
|
حس غريب يامهدي ادركني آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
یا مهدی ادرکنی.... |
|
RSS
|