تبليغاتX
حس غریب
سلام

الان توی کافی نتم توی شهری که توش دانشجو هستم....اتفاقای جدید خیلی افتادهولی فرصتبرای تعریف کردن همش نیست.

۱. بچه ها می گن اخلاقت عوض شده اولا خیلیمهربون و فداکار بودی ولی حالا نه از دلمخبر ندارن که چه حالیه...

۲.ترم دوم شاگرد سوم کلاس شدمبا وجود اینکه با ۹ تو فیزیک افتادم معدلم ۱۶.۹۳ شد.

۳.حس غریب رو یه هفتهپیشپنج شنبه توتبریز دیدم یعنیهمدیگرو دیدیم ازنزدیک....

حالادیگه فرصت نیست فعلا بای ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:0  توسط یه منتظر | 
سلام

برای تحقیق اندیشه ۲ یه سوال اینجا می پرسم هر کسی خواست جوابمو بده خوشحالم می کنه:

شبهات دینی جوونای امروز چیه ؟ چه عواملی باعث می شه که این روزا کمتر به دین واقعی عمل بشه؟

ما هممون می دونیم نماز برای آرامش خودمونو ولی بیشتر جوونا نماز نمی خونن.

ما می دونیم حجاب برای  حفظ خودمون از خیلی ازنگاهای بد و خیلی منافع دیگه برای خودمون داره ولی؟؟؟؟

دوستام هر کدومشون یه نظری دارن می خوام بدونم شبهات شما چیاست؟

1) بریدن دست مجرمی که دزدی کرده ( الارقم فقر و نیازی که اون رو به این کار واداشته ... )

 

2) اسیر گرفتن دشمن به عنوان غلام و فروش اونها در بازار ( با وجودی که اسلام بر برابری تاکید داره )

 

3) نصف بودن حق زن در برابر مرد و یا حتی شهادت 2 زن در مقابل شهادت یک مرد ....

 

4) به اسارت بردن زن در جنگ به عنوان غنیمت جنگی !!! ( مگه زنها آدم نیستن ؟؟؟....)

 

5) وجود داشتن رابطه ی کنیز و غلامی در مقابل صاحبشون ( مگه اونها هم انسان نیستن ؟؟؟... )

 

و ..........

استادمون گفتم سعی کنین شبهات مختلف موجود تو جامعه رو جمع کنین.ممنون میشم کسی کمکم کنه....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:3  توسط یه منتظر | 

سلام

ماه رمضون هم اومد و رفت سعی کردم روزه هامو خوب بگیرم دعا کنم شبای قدرو استفاده کنم امیدوارم خدا قبول کنه....هر سه شب قدر با حس غریب می رفتیم مسجد مردا طبقه بالا مام پایین من با مامان و زنداداشم می رفتم اون تنها می یومد ....افطاری ها بعضی روزا مهمون بودیم 2روزم مهمون داشتیم یه روزش خونواده پدری که 23 نفر بودیم یه روزم خونواده مادری و مامان زنداداشمینا که 31 نفر بودیم .مهمونی های خاله دخترخالم مامان زنداداشم و عمم اینا هم رفتیم .یه روز قبل از عید فطر هم توی خونه مامان بزرگم جمع شدیم برای مراسم عید فطر کلی مهمون داشتن روز عید فطرم باز تاشب ساعت9 اونجا بودیم.(خدا رحمتش کنیم وقتی درای خونه رو بستیم اومدیم بیرون احساس کردم خیلی دلم براش تنگ شده جاش خیلی خالیه-الان حدود 7 ماهه مامان بزرگ فوت کرده ولی خونش هنوز خالیه یعنی کسی توش زندگی نمی کنه بعضی وقتا که می ریم جای خالیش رو .......)

دوشنبه هم برای داداش زنداداشم که از سربازی اومده بود جشن گرفته بودن اونجتم کلی رقص و خوش گذرونی بود خوش گذشت...

واما دیروز که رفتیم دانشگاه برای خوابگاه پول بریزیم و... 270000 تومن باید پول می دادیم(خیر سرشون 30000تومن از پارسال کمتر کردن) ولی ما می خواستیم پول این ترم رو بدیم و ترم بعد رو بعدا به حسابشون بریزیم که قبول نکردن گفتن باید پول یه سال همین الان بدین یا برای ترم بعد همین الان چک بدین بابا ومامانمم که با من رفته بودن هیچ کدوم دسته چک نداشتن کلی اعصابم خرد شده می خواستم همونجا بشینم گریه کنم که بابای دوستم به دادم رسید و گفتم من دسته چک همراهه و می دم کلی ازش تشکر کردیم ...مامان میگه شنبه که میری پولو بریز چکو بگیر شاید باباش ناراحت بشه .....

 

حالا از روابطم با حس غریب می گم توی این مدت:

توی این مدت خیلی با هم خوب بودیم  کنار مامانش وخونوادش دیگه باهام حرف نمی زنه می گه می خوام احساس کنن که دیگه با هم حرف نمی زنیم بعد که کا پیدا کردم دوباره خودم بهشون می گم منم قبول کردم.خیلی توی این مدت با هم مهربون بودیم چند روزی بود که می رفت خونه عموش برای نقاشی ساختمون پریروز من یه حرفی گفتم که نباید می فتم البته بدون هبچ منظوری به جون خودم از حرفی که زدم اصلا منظوری نداشتم ولی اون ناراحت شد پریروز که من رفتم مهمونی دیگه نشد حرف بزنیم دیروزم که باز نشد حرف بزنیم زیاد ولی امروز امیدوارم ختم به خیر بشه.....

 

از امروز بچه ها راهی مدرسه هستن امیدوارم همشون شاد و موفق باشن....

ما از 4 مهر میریم دانشگاه شاید آپ کردنام خیلی کمتر بشه چون تو دانشگاه نمی تونم آپ کنم برنامه درسیم هم طوریه که کمتر می تونم بیام خونه حالا ببینیم چی میشه....

راستی معدل ترم دومم 16.93 شد(همه نمره هام خوبه ولی فیزیک افتادم) معدل کل هم (ترم اول و دوم)16.36 شد.....



دلم خیلی گرفته دعا کنین دعوام با حس غریب طولانی نشه........




 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:47  توسط یه منتظر | 
سلام

نماز روزه های همه قبول حق باشه....

امروز صبح با یه نیتی اومدم اینترنت برای سرچ دو تا موضوع یکیش تفسیر موضوعی قرآن و دومی تاثیر نماز روی انسان.جستجوهام نتیجه مثبت داد یه سایتی رو پیدا کردم به نظرم مطالبش خیلی جالب اومد آدرس سایت رو می زارم شاید شمام ببینین و خوشتون بیاد البته امیدوارم صاحب سایت راضی باشه:

http://www.farshad7.com/akhbar7/malekian/ostad.php

.....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:22  توسط یه منتظر | 
سلام
امروز خیلی خوشحالم یعنی با انرژی از خواب بیدار شدم بعد از سحری خوردن کلی خواب دیدم همش خوابای خوب بود حالا تعریف می کنم:
معصوم رو خواب  دیدم معصوم دختریه که دوستم بود 3 سال دبیرستان و پیش دانشگاهی با هم همکلاس بودیم اون الان دانشگاه شریف مهندسی مواد می خونه کنار هم تو کلاس می شستیم  ولی اون الان دانشگاه شریفه البته منم شاید عقب باشم از لحاظ دانشگاه ولی بالاخره برق می خونم..حالا خوابم: خواب دیدم رفتیم تهران پیش داداشم عروسی بود از تالار که اومدیم بیرون روبروش یه دانشگاه بود نمی دونم کدوم دانشگاه از اون یکم که دورتر شدیم بابا مامان معصوم وخودش با ماشینشون رد می شدن باباش که بابای منو دید نگه داشت من و بابامم سوار شدیم ازمون پرسید کجاها رو رفتین گشتین گفتیم هیچ جا گفت پس با هم می گردیم بعد اون نمی دونم چطوری از دانشگاه شریف سر در آوردیم من کنار معصوم تو کلاس اونا نشسته بودم خیلی استاد خوبی داشتن ریاضی تدریس می کرد جزوه منو که دید گفت بده برات تایپ کنن خوبه  من که دانشجو بودم همشو دادم برام  تایپ کردن به جز یکیش حالا که استادم خیلی برام خوب شده...بعد کلاس تموم شد داشتیم حرف می زدیم یکی از دخترا همش نگام می کرد یه مرد که از هم کلاسی هاشون وقتی داشت از کلاس می رفت بیرون یه چیزی زوی پشت مانتوم نوشت نمی دونم چی منم گفتم اینا بچه مثبتای مملکت باشن وای به حال بقیه  بعد همه دخترا که کنارم بودن چشمک می زدن و می خندیدن ....بعد با معصوم کلی با حالت صمیمی درباره نمره فیزیک من و اینا بحث کردیم....

این یه قسمت خوابم بود حالا قسمت دوم:
تو کوچمون داشتم رانندگی می کردم خیلی ماهرانه خودشم ماشین همسایمونو می روندم خیلی ماشین سواری اونطوری حال می داد....

قسمت سوم نمرات فیزیک بود که با نمره 9 افتاده بودم...

حالا اون قسمت انرژی زای خوابم دوستم بود که باعث شد به تلاش فکر کنم به اینکه می تونم اگه بخوام خیلی موفق تر باشم تصمیم گرفتم از وقتم بهتر استفاده کنم ایشالله بشه...چیز دیگه ای که صبح خیلی خوشحالم کرد حس غریب بود فکر می کردم یادش رفته دوشنبه تولدمه ولی یادش بود صبح گفت دوشنبه چه خبره گفتم من که نمی دونم تو باید بگی شروع کنه ادا در آوردن تولدت مبارک تولدت مبابارککک...من که فکر می کردم دوشنبه یادش نمی ره منم سه شنبه دعواش می کنم ولی....


تو ماه رمضون برای همه دعا کنین از ته دل ته....


هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر سو که روم محفل کاشانه تویی تو
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

 

 


 
 

 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:30  توسط یه منتظر | 

سلام بعد از غیبت حدودا 20 روزه حالا تو این 20 روز چه اتفاقایی افتاده می نویسم البته اتفاق خاصی نیفتاده :

10 الی 20 مرداد که موقع امتحانا بود کلا 5 تا امتحانم مونده بود 3 تاش بد نبود 2 تاشو بد بود اونایی که امتحاناش سخت بود فیریک و اخلاقکه استاد فیزیکمون کاملا نامردی کرده بود تیر ماه که چند نفر امتحان داده بودن خیلی آسون گرفته بود ولی این دفعه خیلی سخت تر از حد تصور به نظرم کاملا لج کرده بود که چرا الکی شورش کردین که چرا امتحاناتونو ندادین و یه بار دیگه مارو وسط تابستون کشوندین دانشگاه و.... اونقدر سخت بود که از 15 نمره که امتحان گرفته بود بالاترین نمرمون 5.5 بود منم 3.5 گرفته بودم خوب بابا خجالت می کشم از نمرم ولی نمره همه کم بود دوستامم عین من نمره هاشون کم بود دوتاشون 2 و یکیشون 2.5 گرفته بودن حالا قرار شد میان ترمم اصلاح کنه حل تمرین و اینام نمره بده ببینیم چه شود .....

حالا می رسیم به اخلاق اینم سخت بود چون حدود 10 سوالو از مطالعه بیشتر داده بود 10 تا سوال از پاورقی ها و3 تا از مقدمه کلا هم 30 سوال تستی و3 تشریحی  حالا با این وضع نمره ها نمی دونم چی  میشه.....

برنامه نویسی و تاریخ بد نبود ولی نمی دونم چند بگیریم....

معادلات هم خوب بود 18.75 شدم .....

مدت امتحانا اتفاقای زیادی تو خوابگاه افتاد با چند تا همکلاسی هامون که تو خوابگاه بد جور رو اعصابمون راه می رفتن با حسادت هاشون و مزاحمت هاشون دعوامون شد قرار شد دیگه قرار شد دم به دقیقه تو اتاقمون نیان.....

از درس و مشق بگذریم  حالا نوبت آقا پسر گلمونو شاخ و شمشادمون هنوز کار پیدا نکرده فردا امتحان داره یه هفتست رفته خونه آبجیش که توی تبریز زندگی می کنه آبجیشینا خونه خریدن میگه خیلی خوشگله خونشون حس غریب رفته تا به کارگرا سرکشی کنه تا کابینت و این جور کارارو انجام بدن ....

حس غریب از دستش باباش ناراحت شده منم ناراحتم ولی نه خیلی حالا علت ناراحتی: باباییش گفته این دختره(من) که با تودوسته چه معلوم که فردا.....با این حرفش خیلی دلم می شکنه ولی می گم طبیعیه اون که منو ندیده اون که منو نمی شناسه فقط با گفته هاست که منو می شناسه پس حرفاش نباید ناراحتم کنه امیدوارم در آینده از این حرفا نشنوم حداقل مامان و آبجی حس غریب که الان باهامه همیشه باهام باشه واگرنه بابا و مهدی داداشش که همه چی فعلا بهم می گن ولی هنوز خوشحالم چون حس غریبم دوسم داره....

پول تلفنمون 61000تومن اومد وای وای .....

 

امروز روزه گرفتم دعا کنین فردا حس غریب امتحانشو خیلی خوب بده تا قبول بشه......

 




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:5  توسط یه منتظر | 
سلام

از فردا امتحانام شروع میشه از 10 مرداد تا 20 مرداد فردا اولین امتحانم فیزیک2 یکم سخته.....ریاضی 2 بیست گرفتم اونقدر ذوق کردم نمرمو دیدم آخه اولین بیست دانشگاهه البته تو نمرات پایان ترم ..رفتم مامانمو بیدار کردم بهش می گم 20 گرفتم میگه آفرین خوبه بعد می گم اولین بیسته می گه خاک بر سرت( داش باشی وا) یه ساله درس می خونی اولین 20 منم.....

امروز می ریم عروسی دوست داداشم دوست دوران بچگی تا حالا عروس خیلی خوشگله ایشالله خوشبخت بشن....

می خوام برا داداشم آستین بالا بزنم خوب نخند بزرگ شدم دیگه این دختری که می گم دخترعموی دوستمه حالا زنگ می زنم از دوستم درباره دخترعموش تحقیق کنم تا ببینیم چی میشه.




+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 10:46  توسط یه منتظر | 
سلام

نمی دونم گفته بودم یا نه حس غریب قالی بافی می کنه سه تا تابلو فرش (وان یکاد الذین....) دو تا بافته تموم شده حالا داره سومیشو می بافه ...نمی دونم دوست داره اینجا بگم یا نه ولی می گم: نذر گفته اگه تا موقع تموم کردن این 3 تا تابلو فرش کار پیدا کنه اونارو هدیه می ده :

اولیش برا حرم امام رضا تا حالا حس غریب مشهد نرفته می گه همیشه می گفتم اولین بار با همسرم می رم حالا نمی دونم با هم بودن ما قراره کی باشه که ما بخوایم با هم بریم مشهد ولی امیدوارم خود امام رضا کمک کنه زود همه چی حل بشه....

دومیش برای آبجیش چون می گه خیلی برام زحمت کشیده حالام که خونه خریدن و هفته بعد برن خونه جدیدشون تابلو فرش رو بهش هدیه میدم....

سومیش برای مادرش .....


ولی امروز می گفت اگه کار پیدا نکنم هر 3تاشو می فروشم می زارم بانک شاید بتونم 2 میلیون وام بگیرم یه مغاره ای باز کنم .....


اینارو می نویسم که اگه روزی با هم بودیم قدر روزامو بدونیم ٰ؛ بدونیم که برای با هم بودن چقدر راه رفتیم الان حدود 31 ماه از شروع راهمون می گذره ... اول راه اون دانشجوی ترم 5 ریاضی بود و من دانش آموز پیش دانشگاهی حالا من دانشجوی رشته برق الکترونیکم و اون همه وجود من......

حس غریب برای امتحان فراگیر پیام نور ارشد مهندسی صنایع شرکت کرده می گن قبول شدن سخته خیلی هم کم بر می داره مخصوصا تو رشته هایی مثل صنایع ولی دعا می کنم قبول بشه امتحانش 30مرداده یعنی 27 روز دیگه.....




+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:19  توسط یه منتظر | 

سلام

یکی این جمله رو گفت :قشنگي عشق به اينه كه بدوني نميشه ولي باز نتوني تركش كني . من همین که این جمله رو خوندم گریه کردم واسه این که یه لحظه احساس کردم اگه آخر دوست داشتن من و حس غریب این جوری بشه چیکار می کنم ؟! شاید احمقانه به نظر برسه که من به خاطر یه جمله گریه کنم ولی به نظر من احمقانه وقتی حس اون لحظه رو درک کنی هیچ وقت اون روزی رو فراموش نمی کنم که با حس غریب دعوام شده بود گفت زنگ نزن ولی زنگ زدم با موتورش تصادف کرد گوشیش از دستش افتاد کنار خیابون ویکی پیداش کرد .و به من اس ام اس داد و گفت منم توی خونه دوستم سودابه بود و من بدتر از اون تا حد مرگ رفتم گریه هام یادم نمی ره ....این جاست که می گم احمقانه نیست گریه من .....

یکی از دوستام تو خوابگاه که عاشق پسر داییشه اونم  بعد از حدود 5 سال دوست داشتن ابراز شده قرار بود با هم خداحافظی به خاطر اختلافات مالی خونواده هاشون اون روز که گفت قراره با حامد خداحافظی کنم رفتم  کلی گریه کردم چون می دونم چقدر دوسش داره ولی بخاطر مادرش به خاطر اینکه آخرعشقشونو از اول می دونه میگه خداحافظ این یعنی اون دنیایی که ما توش زندگی می کنیم ولی از ابراز علاقمون هم می ترسیم ..........

اون روز فکر می کردم که اگه من روزی مادر شدم چطوری بچم رو بزرگ می کنم که اگه کسی رو دوست داشت بهم بگه چطوری بهش محبت می کنم که دوستش باشم ...

عید مبعث عروسی پسر عمم بود خیلی خوش گذشت دیروزم پاتختی ایشالله خوشبخت شن....

حس غریب هنوز کار پیدا نکرده و این یعنی غم.....

 

خسلی در هم بر هم نوشتم ولی هر چی دلم گفتو نوشتم.....



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:46  توسط یه منتظر | 

مرا كم اما هميشه دوست داشته باش

اين وزن اغاز من است

عشقي كه گرم و شديد است مي سوزد و تمام مي شود

و من سرماي تو را نمي خواهم

عشقي كه دير بيايد شتابي ندارد و براي هميشه است

مرا كم اما هميشه دوست داشته باش...

 

اين دفعه مي خوام يكي از خاطره هاي امسال  تو دانشگاه رو تعريف كنم كه راجع به دوستمه:

دوست من اول سال كه براي ثبت نام اومده بود با خواهر كي از بچه هاي ورودي مكانيك اشنا شده بود باهاش خيلي گرم بود مي گفت با هم مي گفتيم مي خنديديم موقع برگشت باباش  باهاش بحث كرده بود كه چه خبرت بود اون طوري مي خنديدي ديگران فكر مي كنن مي خواي جلب توجه كني رقيه مي گفت خواهرشم از اين دختراي مدل 2009 بوده برادرشم ورودي بهمن بود.

حالا بهمن ماه شد و اين پسره پيداش شد اسفند ماه دوتا دوستم كه با هم مي رفتن  كارگاه برق اين پسره پيداش ميشه مي گه ميشه وقتتون بگيرم رقيه هم مي گه حالا بگو مي گه خصوصي اونم مي گه الان نميشه كلاس دارم مي گه پس كجا وقتتونوبگيرم بالاخره جلوي بانك ملي كه روبروش يه دكه خاليه قرار مي زارن اينام اول مي خواستن نرن بعد كه از كلاس مي يان مي بينن ساعت 5 شده و مي رن مي بينن بله أقا اون سر قراره حرف مي زنن  حالا حرفاشون:

مي خواستم باهاتون بيشتر أشنا بشم .

براي چي؟

من قصد مزاحمت ندارم من تا حالا با دختري حرف نزدم اما شما...از رفتاراتون اخلاقتون از شخصييتتون خوشم مي ياد.

خوب چرا؟شما حالا تازه اومدين دانشگاه منو از كجا ميشناسين ؟رفتاراي منو كجا ديدين؟

شما با بقيه فرق دارين؟

چرا؟ من از اومدن با دانشگاه أشنايي با امثال شما نيست واسه خودم هدف دارم.

من كه مزاحم و مخالف هدفاتون نيستم بهتون كمك هم مي كنم.

من مي خواستم با امثال شما اشنا بشم الان اينجا نبودم قبل از شما خيلي ها بودن.

و...

 

يعني رقيه مودبانه جواب منفي داده بود.

از شانسش يكي از استاداي ترم اول هم احتمالا ديده بودتش البته اون يكي دوستم هم يجوري دكش كرده بود.

يه مرده هم كه اونجا نشسته بود و سيگار مي فروشه هميشه گفته بود شما مثل دختراي منين درا دوستت با اين پسره حرف مي زنه اين كه شبيه معتاداست و...

 

حالا چند روز گذشت و اين پسره وقتي از كلاس مي يومدن جلوي همه هم كلاسي هامون سر و كلش پيداش شد من و رقيه هم با هم بوديم رقيه گفت الان نمي شه يه وقت ديگه ولي اون دست بردار نبود جلوي همه بده ها يه ضايع بازي در اورد كه نگو تا دم خوابگاه اومد چنان به رقيه نزديك شد و جلوشو گرفت كه دستش به رقيه خورد منم قاطي ردم رقيه هم كه رسما مي لرزيد هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم : مگه اينجا جاي پيشنهاد دادنه اين چه طرز رفتاره مودبانه نمي توني برخورد كني اون اگه تورو مي خواست اون دفعه كه گفتي قبول مي كرد لازم نبود بياجلوي خوابگاه پيش همه بچه ها ادا در بياري حالا مي خواست نامه بده كه گفتم خودش مي خواست مي گرفت از دستت فرار نمي كرد حالارفت و بعدش كه من رفتم سوپر ماركت حتي اونم شروع به نصيحت من كرد خيلي ها فكر كرده بودن با من كار داشته ...

بازم چند روز گذشت و دوباره ...اين بار دوستشو با نامه فرستاده بودو گفت شرایط اون پسره بحرانیه  رقيه هم به من اشاره كرد نرو

و گفت شرایط اون پسره بحرانیه  و اين بار ديگه رقيه كلا ضايش كرد  بهش گفت دوستت چي فكر كرده كه به من پيشنهاد داده بره تو أينه نگاه كنه ببينه كه شبيه معتاداست و....البته این اون جمله زننده ای بود که گفت خیلی بیشتر حرف زد.

 

رقيه نمي خواست اونطوري خردش كنه ولي مجبور شد به خاطر اين كه پسره بره و ديگه مزاحم نشه .

 

مي خواستم اينارو بگم و آخرش بگم طرز پيشنهاد دادن به يكي خيلي مهمه مثلا اين پسره هنوز يه ماه بود اومده بود دانشگاه بدون هيچ شناختي فقط به خاطر ظاهر رقيه بهش پيشنهاد داده بود.نمی دونم شایدم واقعا دوسش داشت ولی رفتارش اصلا اینو نشون نمی داد مام کلی بهش خندیدیم بعد از اونم اسمشو معتاد گذاشتیم

وقتي با حس غريب مقايسه مي كنم مي بينم اون بعد از حدود 11 ماه كه همديگرو مي شناختيم مودبانه گفت حرفشو اونم فقط وقتي خاستگاري مهدي رو ديد حرفشو زد اونم توي يه نامه و گفت اگه جوابت منفي هيچ وقت حتي بهم سلام نده و برو.

 

 

خدايا خودت كن معني واقعي عشق رو بفهميم.

 

حالای اتفاقای جدید این چند روزه:

1.جمعه 28 نفری یعنی با پسر عموهام و خونواده هاشون رفتیم گشت و گذار خیلی خوش گذشت جای حس غریب خیلی خالی بود. 2 بارم ضایع شد حالا بعدا تعریف می کنم.

2.عمم اینا رفته بودن سوریه دیروز اومده بودن مهمون بودیم.

3.می رم کلاس رانندگی از فردا ماشین سواری شروع می شه .

 

اینا نوشته های  دو روز قبلم بود ولی چون  کارت نداشتم نشد آپ کنم ولی از دیروز باز غم اومده سراغم این بار با استرس زیاد دیروز صبح حس غریب با برادرش مهدی دعواشون شده پیش باباش  و همه چی  رو راجع به من به باباش گفته بعد گفته میرم  به بابا یدختره هم همه چی رو می گم ..........

دارم از استرس می میرم سر دردام دست و پا لرزیدنام اشکام داره دیوونه می کنه از صبح با حس غریب حرف نزدم  ,وقتی باهاش حرف می زنم آروم میشم ولی حالا.........خیلی می ترسم خیلی...

خدایا کمکم کن خواهش می کنم ازت...............



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:38  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب این وبلاگ درباره من و حس غریبه اتفاقایی که می یفته بینمون ، ما همدیگرو خیلی دوست داریم دعا کنین که هر چه زودتردرکنار هم باشیم..........

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یا مهدی ادرکنی....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM